باید شنید از دو لبت یا حسین را
حسن لطفیپسندیدن1
بازدید700+
باید شنید از دو لبت یا حسین را باید که دید رویِ تو را با حسین را از آن شبی که خنده زدی در میانِ مَهد هر شب علی علی شده لالا ، حسین را با هیچ چیزِ عالم عوض ، نه نمی کند اربابِ ما شنیدنِ بابا حسین را هر پنج وعده تا که اذانِ تو می رسد مبهوت می کند همه حتیٰ حسین را اینسان که خیره خیره تو را می کند نگاه باید که دید وقتِ تماشا حسین را طوری به رویِ دامن زینب نشستهای گویا گرفته حضرت زهرا حسین را باغ بهشت را گِروِ باده دادهایم دیوانگانِ حضرتِ ارباب زادهایم روزی که بال می زدم اما پری نبود روزی که حلقه می زدم اما دری نبود روزی که باده عربده می زد حریف کو؟ حل می شدم درونِ مِی و ساغری نبود روزی که در میانِ تمامیِ عقلها مستانه نعره می زدم و حنجری نبود روزی که عشق بود و خداوندِ عشق را غیر از حسین آینهی دیگری نبود دیدم حسین بود و حسین و حسین هم وقتی که بود جلوهی بالاتری نبود می خواستم که دل بسپارم نیافتم می خواستم که سر بدوانم سری نبود آن روز لطفِ حضرتِ حق حیدری شدیم ما را صدا زدند و علی اکبری شدیم وقتی که باز می کنی از رُخ نقاب را بیچاره می کنی زِ پِی ات آفتاب را انگشت بر لب اند تمامیِ قابها داری زِ بس که چهرهی ختمی مآب را جبریل هم گمان کنم این جا مُردَد است آورده در حضورِ تو اُمّ الکتاب را شُکرِ خدا برای گرههای کورِ ما آوردهای هزار دَمِ مستجاب را چشم پدر زِ شوق و شعف برق می زند وقتی سلام می کنی عالیجناب را میدان برایِ عرضِ ادب سجده می کند تا دست می کشی سر و یالِ عقاب را تو حیدری که آمده تکرار می شوی وقت نبرد تیغ علمدار می شوی در خاک می روند تمامِ سوارها با دیدنِ تو ای نفسِ ذوالفقارها حتیٰ هنوز بین دلیران زبانزد است یک صحنه از حضور تو در تار و مارها تو می زدی به سینهی لشکر ولی چه سود یک تن نبود دور و برت از فرارها تیغ تو چرخ می زند و چرخ می زند صدها هزار دست و سرِ نابکارها از نازِ ضربِ شصتِ تو بد مست می شود شمشیر تو که زَهره دَرَد از شکارها از نازِ ضربِ شصتِ تو تکبیر می کشد عباس ، وقتِ دیدنِ این کار زارها نامت حماسهای ست که پیدا نمی شود هر یوسفی که یوسفِ لیلا نمی شود