باقر علم مصطفی هستم
مهدی نظریپسندیدن0
بازدید2.7K
باقر علم مصطفی هستم وارث حلم انبیا هستم ساکن عرش کبریا هستم از اهالی کربلا هستم سینهام از غم و بلا چاک است سنگ روی مزار من خاک است نورم از نور حضرت زهراست پدرمن شفیع روز جزاست عشق من در تمامی دلهاست جدّ من آفتاب عاشوراست سینهام مملو از تب عشق است مکتبم چونکه مکتب عشق است قطره قطره شبیه بارانم من امام حدیث و قرآنم ازهمان کودکی پریشانم بسکه باگریه روضه میخوانم اشک جاری و سوزو گریه منم چونکه همبازی رقیّه منم همهی خاطرات من درد است زندگی و حیات من درد است دفترم که دوات من درد است تاقیامت بساط من درد است آفتاب غمم غروب نداشت عمرمن لحظههای خوب نداشت من خودم مشک پاره را دیدم گلوی شیرخواره رادیدم غارت گاهواره را دیدم تن روی قناره را دیدم ارباً اربای اکبرآبم کرد زخم پهلوی او کبابم کرد علم افتاد و عمه جان افتاد ناگهان دیدم آسمان افتاد تازیانه به جانمان افتاد روی جسم همه نشان افتاد قسمتم زخم خار صحرا شد روی عمّه شبیه زهرا شد میشود نیزه دیدو اشک نریخت ؟ روی مقتل رسید و اشک نریخت ؟ میشود دل برید و اشک نریخت ؟ از گلو بوسه چید و اشک نریخت ؟ دیدم از تل تنی که لرزان شد وقتی افتاد نیزه باران شد من خودم قتل شاه را دیدم خیمه بیسپاه را دیدم عمّهی بیپناه را دیدم من خودم قتلگاه رادیدم پدرم را اسیر تب دیدم روزها را تمام، شب دیدم گریههای رباب را دیدم ناقه بیرکاب رادیدم کل بزم شراب رادیدم محمل بیحجاب رادیدم دردلم زخمهای دشنام است قاتل من خرابهی شام است روی دست گلی سربابا دختری مثل مادر بابا پای اوبود منبر بابا سربه اوگفت دختر بابا می برم باخودم تورا بابا چشم خود را ببند با بابا مهدی نظری