باز کن سائل باران زدهای پشت در است
محمدحسین ملکیانپسندیدن0
بازدید24
باز کن سائل باران زدهای پشت در است در دل شب به تو رو میزند و دربهدر است در بساطش که بهجز آه ندارد چیزی آنچه آورده برای تو همین چشم تر است بغلش کن که به آغوش تو محتاج شده در اگر وا نکنی آبرویش در خطر است خواب غفلت چه به روز دلش آورده که او برده از یاد کز این کوچه فقط رهگذر است هر سحر مهلت صحبت بده بر بندهی خود هرکسی اهل سحر نیست ز تو بی خبر است نیست در میکده رسواتر از این بنده کسی گوشهی میکده افتاده و بی بال و پر است برسانید مرا باز به وادی نجف چون همه زندگیام در گرو این سفر است