باز لیلی زد به گیسو شانه را
عمان سامانیپسندیدن0
بازدید1K
باز لیلی زد به گیسو شانه را
سلسله جنبان شد این دیوانه را
سنگ بردارید ای فرزانگان
ای هجوم آرنده بر دیوانگان
از چه بر دیوانه تان، آهنگ نیست
او مهیا شد، شما را سنگ نیست
عقل را با عشق، تاب جنگ کو؟
اندرین جا سنگ باید، سنگ کو؟
باز دل افراشت از مستی علم
شد سپهدار علم، جف القلم
گشته با شور حسینی، نغمهگر
کسوت عباسیان کرده به بر
جانب اصحاب، تازان با خروش
مشکی از آب حقیقت پر، به دوش
کرده از شط یقین، آن مشک پر
مست و عطشان همچو آب آورشتر
تشنۀ آبش، حریفان سر بهسر
خود ز مجموع حریفان، تشنهتر
چرخ زاستسقای آبش در طپش
برده او بر چرخ بانگ العطش
ای ز شط سوی محیط آورده آب
آب خود را ریختی، واپس شتاب
آب آری سوی بحر موج ریز!
بیش از این آبت مریز، آبت بریز