باز دلشورهای افتاده به جانم چه کنم ؟
محسن عرب خالقیپسندیدن0
بازدید1.3K
باز دلشورهای افتاده به جانم چه کنم
؟
تندتر می زند آخر ضربانم چه کنم
؟
پسرم رفته و چندی است از او بی خبرم
باز هم بی خبری برده امانم چه کنم
آه! «یا رادَّ یوسف...!» پسرم برگردد
نگرانم نگرانم نگرانم چه کنم؟
همۀ ترسم از این است: صدایم بزند
دیر خود را به کنارش برسانم چه کنم
؟
گرگها دور و بر یوسف من ریختهاند
پدری پیرم و افتاده جوانم چه کنم
به زمین خورده انار من و صد دانه شده
جمع باید کنم او را و ندانم چه کنم
جگر سوختهام را ز حرم پوشاندم
ماندهام زار که با قدّ کمانم چه کنم