بارِ اوّل بود که در معرکه خوردم زمین
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید12
بارِ اوّل بود که در معرکه خوردم زمین بارِ اوّل بود که افتاد از پا مرتضی بارِ اوّل بود که لرزیدنم را دید خصم دستِ من شد بسته امّا دستهایی بیحیا .... هِی غلافش را به رویِ بازویِ دلدار زد قنفذِ بیمعرفت یکبار نَه صدبار زد دستِ یاس افتاد از شالم ولی او وِل نکرد بازویی را دگر افتاده بود از کار زد شد امیرِ سربلندِ بدر و خیبر سربهزیر رویِ خاک افتاد پیشِ چشمِ من ناموسِ ما هر چه شد بینِ در و دیوار شد که مرتضی .... دید زهرا جایِ مولا فضّه را میزد صدا چه به فضّه گفت زهرایم که رنگِ او پرید فضّه هم دیگر خدایا فضّهیِ سابق نشد هر کجا کوثر قرائت کرد خیلی گریه کرد با مَلامت روز و شب میگفت جریان را به خود تو که بودی پس چرا وقتی که این در را زدند .... بانویِ باغیرتِ این خانه در را باز کرد در به رویِ دشمنِ حیدر که وا شد سوختم گفت زهرا یاعلی و روضه را آغاز کرد چه سرِ توُراهیِ بانویِ حیدر آمد وُ .... چه به روزِ ماهِ این خانه که باشد پابهماه بایدم این درد را با آه و گریه مردِ او .... دور از چشمِ همه نجوا کند در گوشِ چاه وای بر حالِ علی اِی چاه او را بد زدند با غلافِ کینه یک ضربه که نَه ممتد زدند نَه فقط در کوچهیِ شهرِ مدینه هر کجا .... هر کسی هر طور حیدر را صدا میزد دیدند دختری کنجِ خرابه ناله زد بابا علی تا صدا کردم تو را آن بیحیا مویم کشید کاش میآمد کسی که وارثِ عدلِ شماست تا ببیند ظالمی سرپنجه بر رویم کشید