بابا گره ز کار دلم وا نمیکنی؟
جعفر ابوالفتحیپسندیدن0
بازدید1K
بابا گره ز کار دلم وا نمیکنی؟ با دیدنم تو یاد ز زهرا نمیکنی؟ داغ زوال روی تو شد زخم تازهام این زخم تازه را تو مداوا نمیکنی؟ مهمان این تن است دو چشمان پر نمم سوزی ز نای خویش مهیا نمیکنی؟ معجر کم است ترسم از این بی مروت است این غصه را پدر ز چه حاشا نمیکنی؟ امشب بدون تو نشود صبح ماه من یادی چرا تو از شب یلدا نمیکنی؟ این بار سیلیاش به سراغ من آمده تو گریه میکنی ز غمم یا نمیکنی؟ حلوا شده است پیکر تو زیر سم اسب دیگر هوای مزۀ حلوا نمیکنی