با کاروان نیزه سفر میکنم پدر
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید1K
با کاروان نیزه سفر میکنم پدر
با طعنههای حرمله سر میکنم پدر
مانند خواهران خودم روی ناقهها
در پیش سنگ، سینه سپر میکنم پدر
از کوچۀ نگاه وقیح یهودیان
با یک لباس پاره گذر میکنم پدر
حالا برو به قصر، ولی نیمه شب تو را
با گریههای خویش خبر میکنم پدر
این گریه جای خطبۀ کوبندهی من است
من هم شبیه عمه خطر میکنم پدر
با دیدن جراحت پیشانیات دگر
از فکر بوسه صرفنظر میکنم پدر
شام سیاه زندگیام را به لطف تو
خورشید روی نیزه سحر میکنم پدر
امشب اگر که بوسه نگیرم من از لبت
در این قمار عشق ضرر میکنم پدر