با هجر تو ما تجربه کردیم خزان را
سید حسین صمدیپسندیدن0
بازدید14
با هجر تو ما تجربه کردیم خزان را آورده به لب،غصهی دوری تو جان را خیلی نگرانم تو بیایی و نباشم آرام نما قلب منِ دل نگران را رزق همهی عالم امکان به ید توست «سائل نخورد ثانیه ای غصه ی نان را شیرینیِ اسم تو چه شوری به سر انداخت فرهاد کند،عشق تو شیرین صفتان را تو یوسف زهرایی و گر رخ بنمایی صد یوسف مصری بِکُند تخته دکان را چشمان تو شد تیر و دل ما هدفت شد صیاد،معطل نکن اینقدر کمان را تحت علمت هستم و تخت است خیالم صد شکر،خدا داده به من کهف امان را گفت حافظ شیراز تویی حافظ دنیا یارب برسان خسرو شیرین دهنان را آقا نجفی؟سامره ای؟کرب و بلایی؟ تا کی بشماریم فقط حدس و گمان را نگذار که ما جاهل و گمراه بمیریم تا کی نشِناسیم تو آقای زمان را شیعه به خدا گشته گرفتار،تو برگرد ای گل پسر فاطمه دریاب جهان را ای منتقم فاطمه ما چشم به راهیم برگرد و بسوزان تو فلانی و فلان را برگرد تورا جان همان دخترکی که میخورْد به همراه کتک زخم زبان را میگفت پدر طُرِّهی گیسوت بهم ریخت تا حشر نبخشم به خدا شمر و سنان را از عمه شنیدم وسط مجلس اغیار یا حضرت منان برسان مهدی مان را