با اشک شوق جاری از چشمِ ترِ سلطان
علیرضا خاکساریپسندیدن0
بازدید5
با اشک شوق جاری از چشمِ ترِ سلطان دارد خبرها میرسد از محضر سلطان در جمع خوبانش دوباره دعوتم کرده با مهربانی چشم ذرهپرور سلطان آباء و اجدادش تمامی سرورم هستند آباء و اجدادم تمامی نوکر سلطان از سائلان آبرو داری که محتاجاند امشب دوباره پُر شده دور و بر سلطان قطعاً از اینجا دست خالی برنمیگردم با سفرهای که پهن کرده مادر سلطان از یاد زهرا پُر شده سرتاسر حجره با عطر و بوی بی نظیر کوثر سلطان نذر قدمهای عزیزش هدیه آوردم ای خواهران من فدای خواهر سلطان نامش اگر چه ظاهراً معصومه است اما "معصومه" نه، بلکه بگو "تاجِ سرِ سلطان" مهمان امشب انبیا و اولیا هستند چشم انتظار دیدن أُخت الرضا هستند نور دل پیغمبر و جان امام آمد از نسل زهرا دختری والامقام آمد اولاد این خانه همه آوازهای دارند مولودی از نسل کریمانِ به نام آمد روی زمین آیینهی زهرای مرضیهست از آسمانها مظهر حُسن تمام آمد حی تعالی زینبی دیگر عطا کرده پس عمهی خوب امامان همام آمد گفتند دختر رحمت است و ما همه دیدیم ابر کرامت، منشأ فیض مدام آمد شیرینی شهد روایت را چشیدم چون عطر مدینه از حریمش بر مشام آمد گرم طوافش بهجت و گلپایگانیها پس کعبهی سیّار آیاتِ عظام آمد هرچه بگویم از وجودش باز کم گفتم بانوی با مهر و محبت، با مرام امد ذکر لبانم دم به دم یا ضامن آهوست عیدی من امشب فقط با ضامن آهوست چون او ندارد دختری تکتم* به این خوبی بر زخمهای کهنهاش مرهم به این خوبی با خندهای که میزند دردی نمیماند از جان مادر میزداید غم به این خوبی جز دخترش اسرار را با کس نمیگوید وقتی خدایش میدهد محرم به این خوبی شاه خراسان بعد از این دیگر چه کم دارد وقتی که دارد مونس و همدم به این خوبی "ای جان و جانان رضا، جانم به قربانت" در این همه دیوان ندیدم دم به این خوبی با لطف او بودهست اگر که زندگی کردم در سایهی امنیت پرچم به این خوبی دور از پلیدیها فقط نه، جمع خوبیهاست بانو ندیدند اهل این عالم به این خوبی نجمه به عُمر خود ندیده بهتر از او را زیباتر و والاتر و زهراتر از او را شاعر شدم در خلوت کنج شبستانش من را خجالت میدهد لطف فراوانش شعرش شهادت میدهد فردا، ضرر کرده آن که ندارد نام او را بین دیوانش سعدی اگر مهمان صحن آینه میشد خرج حرم میشد حکایات "گلستانش" زیره به کرمان میبرم وقتی که میبینم شاه خراسان میشود شخصاً ثناخوانش خدمت به او بر خادمانش شأنیت داده آسیه و حوا و مریم از کنیزانش جان من و امثال من ارزش ندارد که موسی بن جعفر میرود وقتی به قربانش زائر شدم او را، بهشتم را ضمانت کرد پابند خود کرده مرا باران احسانش وقتی ز پا افتادهها را دست میگیرد دستم به دامانش، به دامانش، به دامانش تنها نه امثال منِ بی خانمان بلکه جبرییل حتی لانه کرده زیر ایوانش مانند طعم بوسه بر درهای چوبیناش زیر زبانم مانده طعم خوب سوهانش هم به دو تا گنبد میان شهر دل بستم هم در اتوبان حرم تا به حرم مستم