این کاروان که عازم سرمنزل دل است
سید علی موسوی گرمارودیپسندیدن0
بازدید1K
این کاروان که عازم سرمنزل دل است
فارغ ز ره گشودن منزلبهمنزل است
گمگشتهای که راه به خورشید بسته بود
اکنون همو ز راهروانِ رهِ دل است
خورشید هم که قافلهسالار این ره است
از رهروان روشن این راهِ مشکل است
بذرِ ستاره در شفق سرخ خوشه داد
زان کِشتگاهِ نور، زمین را چه حاصل است
عشق را ز کربلا رهِ خود تا خدا گشود
عقلِ زبون هنوز در آن پای در گِل است
ای شهسوار عشق مرا جانِ سرخ بخش
عاشق نیام، هنوز دلم خام و عاقل است
دستِ مرا بگیر و ازین ورطه وارهان
دستی که نامراد، به گردن حمایل است
در کربلا دوباره خدا آدم آفرید
در کربلا حماسه و غم با هم آفرید