ای که چون آمدی آماده ی پرواز شدی
محمد مبشریپسندیدن0
بازدید1
ای که چون آمدی آماده ی پرواز شدی غنچه ای بودی و چون شاخهی گل باز شدی در گلستان و سراپردهی زیباییها زینت و زیور باغی ز گل ناز شدی قاصدک بودی و اما به مسیر معشوق توسن عشق شدی رفتی و تکتاز شدی کودکی بودی و بر جملهی پیران طریق رهنمای حرم و جلوهی ایجاز شدی در کرمخانهی انبوه کریمان جهان باب حاجات دو صد حاتم و ایّاز شدی ظاهراً کوچکی اما به زمان پرواز نه کبوتر که عقابی، ز پِیِ باز شدی چون ستاره برِ خورشید تجلّی کردی بر سر دست پدر مایهی اعجاز شدی گوشه چشمی به تو شد از رخ زیبای حسین محرم راز شدی دلبر طنّاز شدی در دل خیمه نماندی که پدر تنها بود تا که سرباز شدی کودک جانباز شدی رفته ای قافله ی دل ببری همراهت یا که با محسن شش ماهه تو همراز شدی این که جان از بدن کوچک تو بیرون رفت نیست پایان، به خداوند تو آغاز شدی خون تو هدیه شد از دست حسین تا به خدا روی دست پدر آماده ی پرواز شدی