ای که با عزّت و با شوکت و ناز آمدهای!
فرخنده ساوجیپسندیدن0
بازدید1.1K
ای که با عزّت و با شوکت و ناز آمدهای!
جان فدای تو! که بیچارهنواز آمدهای
ما اسیریم و غریبیم به ویرانۀ شام
منزل ما ز چه ای شاه حجاز! آمدهای؟
از پی سرکشی خستهدلان بهر صواب
ریش پُر خون، سر نی، راه دراز آمدهای
بس که خورده به لبت چوب یزید ملعون
با لب نیلی و با سوز و گداز آمدهای
جان سپرده ز فراق رخت این طفل حزین
کشتۀ دوری خود را به نماز آمدهای؟
بسته بازوی حریم تو به زنجیر جفا
بهر بگشودن این سلسله باز آمدهای
بهر دلجویی «فرخندۀ» خود از ره دور
جان فدای تو! که با عزّت و ناز آمدهای