ای که امید به آهویِ بیابان دادی
مهران ساغریپسندیدن0
بازدید3
ای که امید به آهویِ بیابان دادی به تنِ خشکِ زمین نرمیِ باران دادی به رعایایِ جگر سوخته میدان دادی به گدایانِ درت حالِ فراوان دادی دلِ سرگشته شان را سر و سامان دادی به منِ بی سر و پا هم نظری کن جانم چون تهیدست تر از کلّ تهیدستانم کرمت هست تمنّایِ حقیقت جوها آرزومندِ شمیمِ حرمت شب بوها عطرِ گیسویِ تو مافوقِ همه گیسوها می شتابند به پابوسیِ تو مه روها نظرِ لطفِ تو بهتر ز همه داروها تو چه کردی که چنین خاص شده دلبریت ؟ صف کشیدند همه در طلبِ نوکریت ... به تو بخشید خدا جوهرِ آقایی را تا به تصویر کشی اوجِ دل آرایی را به چه تشبیه کنم این همه زیبایی را که اگر تاب دهی زلفِ چلیپایی را ... بندهی خویش کنی هر دلِ شیدایی را در رکابند به کویِ تو چه لیلی هایی آرزویِ دلِ سرگشته یِ خیلی هایی در شگفتم به خداوند من از خلقتِ تو هر چه انوارِ الهیست شده قسمتِ تو کلِ دنیاست به زیرِ علمِ قدرتِ تو همه ذراتِ جهان مستِ میِ رحمتِ تو چشمِ امیدِ همه دوخته بر رافتِ تو به حقیقت تو همه عیشی و من عیاشم حق بده اینهمه دلتنگِ خراسان باشم ... این منم آنکه گرفتارِ تو مادرزادم این تویی آنکه از آغاز به او دل دادم کرده اند از جهتِ نوکریت ایجادم "فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم" "من از آن روز که در بندِ توام آزادم" بگذارید بگویند طرف مُرتد است ... چه کنم جاذبهیِ عشقِ تو بیش از حد است