ای که از راز دلم باخبری!
محمدعلی صفری (زرافشان)پسندیدن0
بازدید2K
ای که از راز دلم باخبری! نخل ایمان مرا برگ و بری! هفتمین کعبهی حاجات منی چشمهی فیض مناجات منی! موسی جعفری و رهبر کل سبط پیغمبری و فخر رسل ای که هم دین و هم ایمان منی بر همه درد تو درمان منی باز دل را به برت آوردم تا به درمان برسد هر دردم درد من درد غم و هجران است که چنین دیده ی من گریان است بار هجر تو کشیدن تا کی؟ به وصالت نرسیدن تا کی؟ من که سر در خط فرمان توام روز و شب دست به دامان توام ای غمت در همه جا یار دلم بگشا عقده ای از کار دلم! ای سرم خاک نشین راهت ناامیدم مکن از درگاهت! سبز کن باغ امید همه را شاد کن صبح سپید همه را دست رحمت به سر ما بگذار! حاجت هرکه در این جاست برآر! گر نمایی به من احسان چه شود؟ مشکلم را کنی آسان چه شود؟ تا بیفتیم به خاک قدمت پر کشیدیم به بام حرمت ما که از کوی تو دور افتادیم دور از فیض حضور افتادیم آینه دار گل روی توییم ما همه خاک سر کوی توییم دل ما دست به دامان شماست یاد تو در همه جا همدم ماست یاد تو ای همه جا یار دلم بگشا عقده ای از کار دلم! ای سرم خاک نشین راهت ناامیدم مکن از درگاهت! ای خدا آینه دار رویت! دل محراب خم ابرویت! ای غبار حرمت افسر ما خاک درگاه تو تاج سر ما سبز کن باغ نگاه همه را صبح کن شام سیاه همه را نظری کن به دل زار همه پای بگذار به گلزار همه! ای که عشق تو چراغ دل ماست مهر تو روشنی محفل ماست چه شود گر به سر تربت تو گریم از یاد غم و غربت تو گریم از این که چرا اهریمن آتش افکند تو را در خرمن!