ای چراغ دل غمدیدهی ما
محمدعلی صفری (زرافشان)پسندیدن0
بازدید600+
ای چراغ دل غمدیدهی ما روشن از نور رخت دیدهی ما ای نسیم سحر باغ وجود که برافراشتهای رایت جود ای غبار حرمت افسر ما خاک درگاه تو تاج سر ما ما همه خاک سر کوی توایم آینه دار گل روی توایم ای درِ رحمت تو بر همه باز کرده دل باز به سویت پرواز رو به تو کرده دل ای فخر انام دارد از باغ و بهارت پیغام در خراسان چه سیاه و چه سپید به تو دارند همه چشم امید خلق عالم همه از روی نیاز دست حاجت به سویت کرده دراز ای اسیر غم بسیار سلام زیر زنجیر گرانبار سلام ما سلام از پسرت آوردیم خبر از تاج سرت آوردیم ما که اینک به برت آمده ایم از حریم پسرت آمده ایم آمدم در حرمت با دل ریش ناامیدم مکن از درگه خویش چه شود دل به سر تربت تو؟ نالهها سر کند از غربت تو؟ اشک ریزد که چرا دست حسود درِ بیداد به روی تو گشود آخر ای عالم جان را بانی از چه یک عمر شدی زندانی؟ ای به زندان بلا گشته اسیر دلت از عالم هستی شده سیر ریخت تا زهر به جامت دشمن ناله برخاست زِ هر دشت و دمن ای اسیر غل و زنجیره شده زیر زنجیر گران پیر شده! دشمن تیره دل بد فرجام زهر بیداد تو را ریخت به جام شد چرا گوشهی زندان وطنت؟ گشت فرسوده و کاهیده تنت از وطن خصم چرا دورت کرد؟ برد در غربت و مهجورت کرد! از ستمکاری مشتی جانی از چه یک عمر شدی زندانی؟ ریخت تا زهر به جامت دشمن ناله رویید به دشت دل من دشمن تیره دل بد فرجام زهر بیداد تو را ریخت به جام به غم آن قدر گرفتار شدی تا خموش از همه گفتار شدی! تا گل از ماتم تو جامه در است لاله از داغ غمت خون جگر است دور از رحمت حق هارون باد کاخ بیداد گران وارون باد