ای چراغ دلِ باور ما
محمدعلی صفری (زرافشان)پسندیدن0
بازدید400+
ای چراغ دلِ باور ما عطر باغ بهار آور ما ای که پیوسته از راه یاری می شود لطف تو یاور ما جلوه گر گشتی و اشک شادی می نهد پا به چشمِ تر ما تا ابد رحمت بی کرانت سایه می گستَرَد بر سر ما پا نهادی به گلزار هستی دست دادی به برگ و بر ما مثل یک باغ سرسبز و پر گل با صفا گشت خشک و تر ما از فروغ رخت گشت روشن چشم آیینهی رهبر ما عطر نام تو گردید جاری رویِ گلواژه ی دفتر ما کوکب بخت خورشید رویان! روشنای دل اختر ما! میوه ی نخل باغ ولایت! یادگار پیام آور ما! جام دل شد به نور تو سرشار پر شد از کوثرت ساغر ما با نگاه تو ای ژرف دریا! شد برون از صدف گوهر ما! ای که بعد حسینی به عالم برترین حجت داور ما تو صفابخش گلزار دینی! حضرت سیدالساجدینی! از نهان تا عیان گشت رویت داد رونق به گل آبرویت در چمن تا شدی عطر افشان باغ جان شد معطر به بویت ای که پیچیده در نای هستی با نگاهِ ((دعا)) های و هویت پرده یک سو شد از روی توحید زیر باران راز مگویت روزهای نخستین که می رفت بشکفد غنچه های وضویت تا ببارد به باغ و بهارت اشک دل رفت در جست و جویت رفت تا گوش جان را نوازد با نوایِ نیِ گفت و گویت بانوی بانوان شهربانو مادرِ مهربان و نِکویت تا نگاهش به روی تو افتاد بال در بال پر زد به سویت تا نشست از سر مهر و الفت چون دل آینه رو به رویت گشت آغوش جان و دلش گرم لحظه ای پشتِ شب هایِ مویت تا به باغ نگاهش نشستی داد با اشک دل شست و شویت شد بر آن تا کند قامتی راست مثلِ سروِ سَهی پای جویت در چمن زیر برگ تبسم تا بروید گل آرزویت تا نهد بر لبت باغِ لبخند بوسه بردارد از ماهِ رویت از قضا مرگ پر زد به سویش گشت پرپر گل آرزویش تا نهادی در این باغ پا را شاد کردی دل نخل ها را گشتی از هر طرف بوسه باران از نهان تا شدی آشکارا جشن میلاد تو شور و شادی در دل و جان فرو ریخت ما را ای که از خاک تا بام افلاک بردی آوازِ شور و نوا را سرورا! از سر ما مکن کم سایه ی لطف بی منتها را تا دعا بر لبت گشت جاری دفع کردی هزاران بلا را با دعا یاد دادی به عالم رسم و آیین صدق و صفا را تا فراسوی ادراک بردی لحظه در لحظه اندیشه ها را گرچه هر گل که می رُست می گفت: بی خزان باد، عمرت! بهارا! در نگاه جهان کرد ترسیم چشم گریان تو کربلا را اشک هایت به هنگام افطار کرد ممزوج آب و غذا را ریختی روز وشب بر لب نی ناله های دل نینوا را یاد کردی چو از ساقی عشق تیره از غم نمودی فضا را از غم قاسم و عون و جعفر یاد کردی و خواندی خدا را گفتی از داغ جانسوز اکبر سوختی قلب آیینه ها را قصه ی اصغرت می زد آتش روز و شب بر دل سنگ خارا هرکه از درد و داغت شد آگاه شد هم آواز با ناله و آه