ای همای علوی! بال و پرت افتاده
محمود اسدیپسندیدن0
بازدید10
ای همای علوی! بال و پرت افتاده یاسِ نیلوفری ام! برگ و برت افتاده چشم پوشانده ای از چشم علی، حق داری ماهِ من! هاله به دور قمرت افتاده مدتی خنده ندیدم ز تو، غیر از آندم که به تابوت عزیزم نظرت افتاده به خیالم که بُوَد زینبِ من در بستر بین بستر بدنِ مختصرت افتاده پس از آن روز که بستی سر خود فهمیدم که در سوخته بر روی سرت افتاده زیر در ماندی و هرکس که از آن در رد شد گفت با طعنه به من که سپرت افتاده با تو نه، با ورم صورت تو می گویم به گمانم که به آتش گذرت افتاده