ای شهیدی کز رخت، نور خدا پیداستی!
فرخنده ساوجیپسندیدن0
بازدید1K
ای شهیدی کز رخت، نور خدا پیداستی!
رأس پاکت بر سنان، مانند بسم اللهستی
گه تجلّی کرده نورت همچو یزدان در درخت
گاه دیر راهب از وی وادی سیناستی
بلبلان باغ جنّت جملگی بشْکستهبال
بسته بازوهایشان از کینۀ اعداستی
نیستی بیکس، شها! کاندر عزاداری تو
تا قیامت، هر محرّم، شورش و غوغاستی
«یا حسینا» میرسد از عالم بالا به گوش
نالۀ خیل مَلَک یا نوحۀ زهراستی
جان فدای آن فدای کوی جانان! کز وفا
در دو عالم، خونبهایش قادر یکتاستی
دشمنانش را بُوَد در قعر دوزخ، جایگاه
دوستانش را مکان در جنّت المأواستی
تربت کویش بُوَد از بهر هر دردی دوا
لیکن این «فرخندۀ» او از چه نابیناستی؟