ای اسب بیصاحب من! برگرد، کاری ندارم
محمدعلی مجاهدیپسندیدن0
بازدید1K
ای اسب بیصاحب من! برگرد، کاری ندارم
میخواهم این جا نباشی، وقتی که جان میسپارم
میدانی، ای اسب زخمی! هنگام کوچم رسیده است
گاه وداع من و توست، دیگر مجالی ندارم
ای کاش! میداد رخصت، تا در کنارش بمانم
داغم از این بینصیبی، از روی او شرمسارم
ای شیههی غربت من! رو خیمهها را خبر کن
اکنون که گودال خون را، در پشت سر میگذارم
تصویری از دود و آتش، در چشم من مینشیند
در خیمه آتش فتاده است، یا من سراپا شرارم؟
منظومهی شمسی انگار، پاشیده از هم در این دشت
یا طاق گردون شکسته است یا من برون از مدارم
داغم ز دلْواپسیها، با این همه بیکسیها
آیا نباید بسوزم؟! آیا نباید ببارم؟!
زینب! خداحافظ تو! رفتم که از جانب تو
بر سینهی زخمی او، آلالهای را بکارم
آن کشته را میشناسم، از عطر سیبی که دارد
میخواهم آن جا بمیرم، آن جا کنار سوارم
داغش برون از شماره است، زخمش فزون از ستاره
آغاز کار است و دارم، هفتاد را میشمارم
او را به غربت سپردم، وقتی که میگفت: برگرد
من هم در این دشت حسرت، خود را به او میسپارم