ای آب! باید بعد از امروز، از شرم، چشمت کور باشد
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1K
ای آب! باید بعد از امروز، از شرم، چشمت کور باشد
این ماهیِ کوچک چگونه، در پنجۀ ساطور باشد؟
چشم انتظار طفل من نیست، آسیهای در ساحل نیل
گهوارۀ داغش قرار است، طعمه برای تور باشد
بگذار با هم پر بگیرند، تا عرش از روی گلویش
دیگر نباید سینه سرخی، در حنجرش محصور باشد
سرنیزهها چشم انتظارند، کوچکترین ماه زمین را
وقتی که با سر میتواند، دنبالهدارِ نور باشد
هم خیمهها ماندند در بند، هم دود میکردند اسپند
شاید برای خندههایش، چشمان دنیا شور باشد
دارند میتازند اسبان، روی دل خونِ بیابان
ای خاک، قلبم را بخوابان! بگذار از اینها دور باشد
این خطۀ خشکِ کویری، لبهای بیخواب رباب است
آبی نمینوشد پس از این، حتی اگر مجبور باشد
سر میدهند و ... سرزمین نه، جان میدهند آسان و ... دین نه
در این عشیره کودکان هم ... جایی که حرف زور باشد