اگرچه غصّه و غمهایِ او حساب ندارد
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید2.3K
اگرچه غصّه و غمهایِ او حساب ندارد به دَهر دغدغهای جز غمِ رباب ندارد همیشه گفته چرا مشکِ پاره آب ندارد صدایِ العطشِ بچّهها جواب ندارد شبانهروز فقط روضهخوان و سینهزن است زبان گرفته بمیرم حسین بیکفن است اگرچه یک سِپر از چاٰر تا پسر مانده اگرچه داغِ عزیزان رویِ جگر مانده دو دست و مشک و عَلم نیستند و درمانده هنوز مضطرِ سرها و دردسر مانده شبیهِ فاطمه در روضه میرود از حال چه آمده به سرِ شاهِ تشنه در گودال چه روضههای عجیبی چه دست و پا زدنی چه زخمهایِ عمیقی چرا تو بیکفنی چرا به گرگ رسیده عبا و پیرهنی چه رویِ نیزه چه کنجِ تنور عشقِ منی چه آمده به سرِ تشنهکام واویلا حریمِ حیدر و بزمِ حرام واویلا شنیدهای همهیِ قصّههایِ قافله را صدایِ قهقههیِ شمر و زجر و حرمله را عذابِ جایِ لگدها ُو رَدِّ سلسله را یهود داده چنین پاسخِ مباهله را سرِ شکسته شده باز رویِ نیزه شکست به ضربِ مُشت و لگد دندههایِ روضه شکست نوا وُ نوحهیِ اُمُّالبنین حسینم وای دو دست وُ مشک وُ عَلم بر زمین حسینم وای خرابه خانهیِ ناموسِ دین حسینم وای به رویِ گونهیِ گل رَدِّ کین حسینم وای بقیع و کربوبلا روضهخوانِ اربابند هنوز منتظرِ جلوههایِ سردابند