اگر چه روز تا با عزّ و احترام گذشت
سید پوریا هاشمیپسندیدن0
بازدید3
اگر چه روز تا با عزّ و احترام گذشت شب تو زیر لگدهای انتقام گذشت نماز تو به مدینه صلای غم میزد غرور نافله ات را کسی به هم میزد غم قدیمی تو در سجود می آمد شنیدی از همه جا بوی دود می آمد؟! به فاطمه پسر فاطمه توسل کرد دوباره هیزم کهنه به پشت در گل کرد آهای پیر مدینه عصا نمیخواهی؟! زدی به کوچه..عمامه..عبا نمیخواهی؟! به گردن همه از لطفهای تو دین است چه شد که پای مبارک بدون نعلین است؟! محاسن تو سپید است کاش رحم کنند قدت ز درد خمیده ست کاش رحم کنند کجاست آن همه شاگرد مدعی حالا.. که ناله ی تو پی اسب میرود بالا! بخاطر دل زهرا نرو نرو به شتاب چقدر مثل علی میشوی میان طناب! اگرچه کوچه به کوچه دویدنت سخت است نفس نفس زدی و روضه خواندنت سخت است اگرچه خسته ی راهی.. به زور میگردی.. در این مسیر تو یاد رقیه هم کردی! میان آنهمه اوباش روز هم شب بود چقدر دختر ارباب ما معذب بود آهای گریه کنان رقیه روضه تمام! قرار ما شب سوم...دم خرابه شام!