اوفتاده مرغ دل در دام غم با جان خسته
عباسعلی نگارندهپسندیدن0
بازدید1K
اوفتاده مرغ دل در دام غم با جان خسته
دیده چون از گلستانش مىرود گل دستهدسته
خستهجان را جَستن از دام بلا، ممکن نباشد
زآن که مىافتد به صدها دام از دامى نجَسته
مرغ جان من ز غمهاى تو، اى جانان زینب!
کى شود آزاد با بال و پرى درهم شکسته؟
پایبند کربلایت شد دل من، اى برادر!
کى تواند کس گریزد از بلا با پاى بسته؟
باورم هرگز نمىآمد که آید روزى آخر
کاین چنین خود را ببینم مات و در ماتم نشسته
شد تو را صبح وصالت، عصر عاشورا ولى من
ماندم و این شام تار و رشتهاى از هم گسسته
گرید و گریاند و نالد، «نگارنده» در این غم
تا نباشد در معاد از دستۀ ز آتش نرسته