او کز حیا خجالت هر مرد میکشید
علی رفیعی (حبیب)پسندیدن0
بازدید7
او کز حیا خجالت هر مرد میکشید پیش مغیره روی زمین درد میکشید قنفذ رسید و فاطمه با بازوی کبود چادر ز زیر چکمه نامرد میکشید طوری لگد زد که به دیوار خانه هم … طوری که روز و شب همه سردرد میکشید فهمیده بود بازوی زهرا شکسته است آن دست را گرفته و از قصد میکشید در بین گریههای پر از درد فاطمه … قنفذ مرا به کوچه به لبخند میکشید