امشب که خدا با تو نمایان شده آقا
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید92
امشب که خدا با تو نمایان شده آقا انگار دلم تازه مسلمان شده آقا از یاد بَرَد نامِ بهشتِ اَبَدی را هرکس که دِلَش اهلِ خراسان شده آقا هرکس که رسیده است به جایی و مقامی از خاکِ درِ خانهیِ سلطان شده آقا باید بنویسند که گنجینهیِ عرشیم در سینهی ماعشقِ تو پنهان شده آقا فهمیده ام از هِیمَنهیِ نورِ حضورت با دیدنِ تو فاطمه خندان شده آقا من را بِبَر از خانه به میخانه , تَرَم کن دستی سرِ گیسو زده دیوانه ترم کن لبخند بزن تا که ببینند رضا را آیاتِ جَمالی و جَلالیِ خدا را لبخند بزن تا که بِبینَند حُسینی تا با تو حَسَن جِلوه کُنَد اَرض و سَما را لبخند بزن تا همه در کیشِ تو آیند تا شهر حُسینیه کُنَد صومِعه ها را باید که شبِ آمدنت باز بگویند تقوایِ تو را , زُهدِ تو را , شوقِ دعا را بوی تو زِ پیراهنِ یوسف گذری کرد بخشید به چشمِ ترِ یعقوب شفا را ای آب و هوای دل من با حرمت گرم ای نازِ نفسهای خداوند دَمَت گرم شیرین تر از این شیوهی غارتگری ات نیست فریاد که دِلخواه تَر از دلبری ات نیست یک عمر هلاکِ تو و این جذبهی عشقیم خاکِ تو سَرَم باد که چون سَروَری ات نیست حتما به علی رفته ای اینقدر شگفتی کَس نیست , گرفتارِ دَمِ حیدری ات نیست ای معجزهی دامنِ زهرا زِ نگاهت پیداست دِلی همچو دلِ مادری ات نیست هنگام حدیث است بخوان سلسلهالعشق تا خلق نویسند:تکی , دیگری ات نیست من آمده ام سُجده کنم اوج بگیرم گفتند که جانبخش تر از پادَری ات نیست صد شکر خدا صحنِ گوهرشاد به ما داد ما بی کَس و او پنجره فولاد به ما داد سوگند سَرِ کعبه به دامانِ تو باشد صد چِله دلِ قبله چراغان تو باشد من بچهی آهویم و دنبالِ تو هستم آقا به دلم حق بده حیرانِ تو باشد این خِطه اگر سبز و بلند است و خدایی اصلا نه عجیب است که ایرانِ تو باشد جبریل اگر بال و پَرش سایهی عرش است بر رویِ سَرَش سایهیِ ایوانِ تو باشد بیچاره بهشت است که هر شامِ تولد حیرانِ چراغانِ خیابانِ تو باشد امشب سرِ سال است بده خرجی ما را ای شاه براتِ بقیع و کرببلا را ما درد نهانی و تو آن لطف عیانی ما کمتر از اینیم و تو بالاتر از آنی بدجور گِره خورده به گیسوی شماییم ما را زِ سَرَت وا نکنی زود نَرانی بر فرشِ حرم گرد و غباریم و نشستیم ما را نَتِکانی , نَتِکانی , نَتِکانی ما نیز سفارش شدهی فاطمه هستیم خواهی بِکُش اما درِ دیگر نَکِشانی ما را به نفسهای تو بخشیده خداوند ما را به سرِ سفرهی غیری نَنشانی گیسوی من از غصهی تان پیر شد آقا کو کرببلا و نجفم , دیر شد آقا