امشب به شوق جان جانان مینویسم
امیر قندهاریپسندیدن0
بازدید86
امشب به شوق جان جانان مینویسم یعنی به جای درد، درمان مینویسم یابن الشموس الطالعه، شمس الضحایی خورشید را نزد تو حیران مینویسم نامت که می آید وسط من در ادامه بر دفترم پسوند "سلطان" مینویسم شرط و شروط بندگی باشد ولایت با مهر تو خود را مسلمان مینویسم تا حق مطلب را به جا آورده باشم مدح تو را از روی قرآن مینویسم بعد از "یرید الله" تطهیر و طهارت “لاتنفذون الا بسلطان” مینویسم شاه جهانی و همیشه اشتباهی اسم تو را شاه خراسان مینویسم هردفعه بی نوبت جوابم را گرفتم حاجات مشکل را چه آسان مینویسم یک عمر پای سفره ی تو قد کشیدیم اصلا تو را رزاق ایران مینویسم اذن شهادت بر "هریری" را تو دادی پس بی ریا مثل شهیدان مینویسم در صحن کهنه، جان نو می گیرد این دل حقا شما را جان جانان مینویسم با اینکه میدانم میایی وقت مرگم اما دوباره دیده گریان مینویسم: آقا! به جان مادرت چشم انتظارم وصل تو را شیرین تر از جان مینویسم من آمدم تا کاظمینم را بگیرم پس "کاظمین" بعد "خراسان" مینویسم تا اینکه قلبت را تسلا داده باشم با گریهام از کنج زندان مینویسم از نالههای غربت "خلصنی یارب" از شعلههای قلب سوزان مینویسم از دوری معصومهاش دیگر چه گویم از درد بی درمان هجران مینویسم از سوز دل، از ساق پا، از تیغ دشنام از ضرب شلاق نگهبان مینویسم بوده سه شب جسمش کنار جسر بغداد بر روی جسمش لاله باران مینویسم صد شکر جای یک کفن چندین کفن بود پس چند بیت از شاه عریان مینویسم پس مینویسم هرچه را گفتن ندارد یوسف به خاک افتاده؛ پیراهن ندارد تا بسته راه چارهاش را دید زینب تا مصحف صدپارهاش را دید زینب گفتا به آن صد پاره تن پس پیکرت کو؟ انگشترت کو؟ یادگار مادرت کو؟ تنها نه امیدی به زنده ماندنت نیست جایی برای بوسه حتی در تنت نیست حالا که خولی قبل ازین، برده سرت را گفتم ببوسم پارههای حنجرت را (بوسیدم آنجایی که پیغمبر نبوسید) حتی بتول و ساقی کوثر نبوسید منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک