امان نداد مرا این غم و به جان افتاد
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید1K
امان نداد مرا این غم و به جان افتاد
میان سینهام این درد بی امان افتاد
به راه روی زمین مینشینم و خیزم
نمانده چاره که آتش به استخوان افتاد
چنان به سینۀ خود چنگ می زنم از آه
که شعله بر پر و بال کبوتران افتاد
کشیدهام به سر خود عبا و میگویم
بیا جواد که بابایت از توان افتاد
بیا جواد که از زخمِ زهر میپیچد
شبیه عمهاش از پا نفس زنان افتاد
شبیه دخترکی که پس از پدر کارش
به خارهای بیابان به خیزران افتاد
به روی ناقۀ عریان نشسته، خوابیده
و غرق خواب پدر بود ناگهان افتاد
گرفت پهلوی خود را میان شب ناگاه
نگاه او به رخ مادری کمان افتاد
دوید بر سر دامان نشست خوابش برد
که زجر آمد و چشمش به نیمه جان افتاد
رسید زجر دوباره عزای کوچه شد و
به هر دو گونۀ زهرا ترین نشان افتاد
رسید زجر و پی خود دوان دوانش بُرد
که کار پنجۀ زبری به گیسوان افتاد
به کاروان نرسیده نفس نفس میزد
به خارهای شکسته کشان کشان افتاد
دوباره نالهای آمد عمو به دادم رس
دوباره رأس اباالفضل از سنان افتاد