امان ز لحظۀ آخر که دست و پا میزد
مسعود اصلانیپسندیدن0
بازدید1.1K
امان ز لحظۀ آخر که دست و پا میزد
عموی بیکس خود را فقط صدا میزد
امان ز تشنگی و پا کشیدنش بر خاک
که مهر داغ دلش را به کربلا میزد
نفس کشیدن این گل چقدر سنگین بود
و نعل اسب به رویش چه بوسهها میزد
عجیب نیست که قدش چو قد آقا شد
ز بس که بر بدنش خصم نیزه جا میزد
هر آنکه بود در آنجا تن یتیمش را
به روی خاک زمین یا کشید یا میزد
به زیر سم ستوران کمی ز آهش ماند
به راه آمدن مادرش نگاهش ماند