افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي
سید رضا جعفریپسندیدن0
بازدید37
افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي پيش نگاه شريعه ، در همين جا ، اين حوالي ظرفيت چشم او را ، كيفيت اين سبو را هرگز نخواهيد فهميد اي ظرفهاي سفالي اينجا همه تشنه هستند ، اين واقعيت ندارد اين حرف ها را در آورد از خود فرات خيالي خوردن ندارد بگوييد ، اين ميوه آبي ندارد كي ديده سيراب گردد ، لب تشنه از مشكِ كالي ديگر نمانده عمودي در خيمه ات تا بخيزي دستي نمانده برايت تا چشم خود را بمالي تو دست دادي و جايش يك مُشتِ پُر را خريدي پس بالهايت گرانند بايد به بالت ببالي گفتي برادر بيايد اين بوي سيب از حسين است چشمي نداري ببيني : آمد ولي با چه حالي گفتند : آيا عمو رفت ، گفتند و آنقدر گفتند شايد جوابي بگيرند اين جمله هاي سئوالي ديدم قيامت بپا شد چشمي به حرف آمد و گفت : اينجا همه آب خوردند از دستهاي زلالي بعد از تو بايد بخشكد اندام هرچه كه درياست بعد از تو بايد ببارد اين آسمان ، خشكسالي تو سفره كردي دلت را تا ما گرسنه نباشيم ما غافلان باز هر روز دنبال نان حلالي