اشک میریزد که شاید عقدههایش وا شود
مهدی نظریپسندیدن0
بازدید1.1K
اشک میریزد که شاید عقدههایش وا شود
روضه میخواند دوباره مجلسی بر پا شود
این همان بانوی والایی است که روزیش شده
مادر سلطان عشق و زینب کبری شود
تا که مولا خواستگاری کرد از او با خویش گفت
شک ندارم بهتر از این شوهری پیدا شود!
بارها شد نیمه شبها رفت با زینب بقیع
خوش به حالش روزیاش شد زائر زهرا شود
با ادب بودن درِِ این خانه بی پاسخ نماند
قسمت این فاطمه شد مادر سقا شود
با اباالفضلش دمادم صحبتش این بود که
او بزرگش کرده تا که نوکر آقا شود
با همان قد خمیده با همان چشم ضعیف
هرکجا میخواست پیش پای زینب پا شود
لحظهای کافیست تا چشمش بیافتد به رباب
اشک میریزد به قدری که زمین دریا شود
حرف از شش ماهه و تیر و گلوی او نزن
قامتی دیگر ندارد تا که از غم تا شود
چار قبری که کشیده چار گوشش پرچم است
پس بگو شش گوشهای را هم بکش زیبا شود
کی توانی گفت قبر ماه را کوچک بکش
وای اگر که راز قد ماه او افشا شود
چشم او افتاده به فرزند عباسش ولی
فکر این راهم نمیکرده که بی بابا شود
این پسر جای پدر گشته عصای دست او
وقت مغرب شد دگر از خاک باید پا شود