از گلو نالۀ مرغ سحری افتاده
امیر عظیمیپسندیدن0
بازدید1K
از گلو نالۀ مرغ سحری افتاده
پی آن ناله دل دربدری افتاده
پسری دید که از زینِ به زهر آغشته
گوشۀ حجره دوباره پدری افتاده
غم یک عمر بلا پشت بلا پشت بلا
همچو یک زهر به جان جگری افتاده
مرگ نزدیک شد و اهل حرم میگریند
چشم بیمار پدر بر پسری افتاده
پسرم گریه نکن چون که میان چشمت
از غم خون جگریها اثری افتاده
پسرم! گریه فقط گریه به غمهای حسین
سوی گودال دلم را گذری افتاده
کودکی بودم و دیدم که میان مقتل
تن خورشید کنار قمری افتاده
کودکی بودم و دیدم که ز سیمرغ دلم
ته گودال فقط مشت پری افتاده
دیدهام وقت اسارت که به پای عمه
بارها از افق نیزه سری افتاده