از غمِ دوریت آزرده دل و گریانم
مهران ساغریپسندیدن0
بازدید4
از غمِ دوریت آزرده دل و گریانم مثلِ مرغی که زمین گیر شده نالانم حال و روزِ منِ درمانده خودش می گوید که چه اندازه خرابم .. چقدَر ویرانم اشک از دیده که نه از نگهم خون جاریست ترسم این سیلِ سرازیر کند بُنیانم بیش از این تاب ندارد دلِ من کاری کن عوضِ آنکه کُنی این همه سرگردانم در تمنّایِ تو کم مانده دلم آب شود اندکی رَحم کن آهن که نیَم .. انسانم ! واقعاً این همه دلسوختگی کافی نیست ؟ خانه آباد .. به لب آمده دیگر جانم ! من به پابوسیِ تو از همه مشتاق ترم " پدرِ عشق بسوزد که در آمد پدرم " ای که در هر دو جهان بی برو بَرگرد شَهی به بلندایِ مقامت نرسد هیچ مَهی بر سرِ کویِ تو فریاد کشم از تهِ دل به رعایایِ جگر سوخته هم کُن نگهی مانده پا در گِل و غمخوار ندارم آقا ... یاریم کن که پس و پیش نمانده ست رهی ناشتاییم شده غصّه و شامم افسوس کاش از اینهمه اندوه نجاتم بدهی کاش طوری بشود مثلِ نسیمِ سحری دست از زلفِ تو بیرون نکشم هیچ گهی گر نباشد نظرِ لطفِ تو باید چه کند معصیت کار یکی مثلِ منِ رو سیهی روزها وصلِ تو را می طلبم تا دلِ شب بَدم امّا تو بزرگی کن و از نو بطلب نیست زلفی ز سرِ زلفِ تو رویایی تر همه شیدایِ تو من از همه شیدایی تر بی خرد آنکه شد از دوریِ لیلی مجنون غافل از اینکه تویی از همه لیلایی تر نازکش می طلبد عشوهیِ کَنعانیِ تو نه یکی مثلِ زلیخا .. که زلیخایی تر دین و دل می رود از شهر .. چرا که رویت ... از رخِ یوسفِ مصریست تماشایی تر با سخاوت تری از حضرتِ موسی گر چه ... هر دو بَحرید ولی قلبِ تو دریایی تر برتر از نوحی و از آدم و از ابراهیم نفست از دمِ عیساست مسیحایی تر " تو که خورشیدِ جهانی به جهان می تابی" چه کنم تا که منِ شب زده را دریابی چه کنم حال اگر گریه و زاری نکنم دیدنِ رویِ تو را لحظه شماری نکنم همه در خوابِ خوش و من نگران از سرِ شب ... تا خودِ صبح به جز فکرِ تو کاری نکنم آنقدر خاطره دارم ز سرِ کویت که ... جز خراسان هوسِ هیچ دیاری نکنم من که از دوریِ تو غرقه یِ دریایِ غمم پس چرا در طلبت پای فشاری نکنم درد شیرین نبود .. دوریِ تو می کُشدم این دو خط شکوه اگر گاه گُداری نکنم جان به لب کرده مرا داغ فراقِ تو ولی ... باز با این همه جز شکر گذاری نکنم ای مرا پنجره فولادِ تو معنایِ حیات جانِ ناقابلِ من باد فدایِ کفِ پات