از طشتهای زرنشان میآیم امشب، از پای لبهای کبود خیزرانی
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1.1K
از طشتهای زرنشان میآیم امشب، از پای لبهای کبود خیزرانی
تصمیم دارم دردهایم را بگویم، تا پای جانم با زبان بیزبانی
پروانهای روییده روی پلکهایم، تا آسمان نینوا پر میگشایم
تصویرهای مبهمی یادم میآید، از روزهای تا قیامت جاودانی
آشفته دارم میدوم تا پای گودال، دیگر نمیگویم زبانم بعد ازاین لال
حس میکنم حال غریب خواهری که، آرام برمیگشت اما قد کمانی
همسایۀ شوریدۀ نیزارهایم، مانند بادی در دل صحرا رهایم
بادی که روی گردن سرنیزهها دید، هفتاد و دو سر با مدال قهرمانی
پیچاندهام در خیمهها پیراهنم را، سوزاندهام پروانههای دامنم را
تا آتش از انگشتهایم شعله گیرد، مانند سوز شعرهایم ناگهانی
از خشکسالی بیپایان لبها، پر میکشم تا چشم بیخوابی که شبها
با دانههای اشک گردنبند میبافت، بر گونههای تا همیشه زعفرانی
از نیمۀ سوزان تابستان میآیم، از جادههای بیقرار و مه گرفته
از سنگهای داغ و پاهای برهنه، از خارها و آن همه نامهربانی
بیزارم از لحن در و دیوارهاشان، از شور عاشق گونۀ گیتارهاشان
از شعرهای حکشده با خطّ کوفی، از نامههای دعوت و از میهمانی
تصمیم دارم ردّ خونها را بگیرم، راهی شوم تا پشت درهای شکسته
تصمیم دارم شعرهایم را بکارم، در خاکهای بی چراغ و بینشانی