از سفر آمدند سوتهدلان
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید15
از سفر آمدند سوتهدلان خسته و نیمهجان و آزرده از سفر آمدند خستهدلان لالهها آمدند پژمرده لالههایی که قدِّشان خَم بود رنگشان ارغوان چو نیلوفر دلِ این لالهها پر از غم بود رویِ گلبرگ ردِّ خاکستر ساربان سرو لیک بِشکسته کاروان در تحیّر و مبهوت ساربان مرغ لیک پَر بسته کاروان دلپَریش و جان فرتوت قافله آمده زِ کوفه و شام وَ علمدار بانویی غمگین تُحفههایِ سفر غم و دشنام بر رویِ قلب ماتمی سنگین یارب اِنگار فصلِ پاییز است برگِ زردند کودکان و زنان اشکِ غم از دو چشم لبریز است اهلِ بیت و فرود از شتران قسمتِ اهلِ بیت درد و بلاست روزیِ قافلهَست صبر و شکیب نامِ این دشتِ عشق کربوبلاست سرزمینِ غریب و شَیبِ خَضیب هر کسی یک طرف گرفت زبان یک به یک زخمها دَهن وا کرد آن یکی آستین گرفت دهان وین یکی آه و ضجّه برپا کرد کودکی رفت سویِ قربانگاه گفت عمّه کجاست گمشدهام هر دو چشمم شدهست تار و سیاه کودکم لیک قدکمان شدهام خردسالی که داشت مَشک به دشت ناله میکرد از سرِ احساس مَشکِ من سالم است آبم هست نوشِ جانت بِنوش عمو عبّاس طفلِ خُردی زِ سینه آه کشید نالهای زد که برد طاقت و هوش بعدِ تو اِی پدر سپاه کشید گوشوار وُ نمود پاره دو گوش بعدِ تو گشت جایِ من ویران تازیانه نشست بر تنِ من شد به کنجِ خرابه جا مهمان آب دیگر گذشت از سرِ من آتشِ دشمنی زبانه کشید دامن و گیسوانِ من سوزاند خصمِ ظالم چه وحشیانه کشید روسری از سر وُ مرا رَنجاند همه ما را به هم نشان دادند با تمسخر به طعنه و خنده ضربِ سیلی به ارمغان دادند دشمنت خواند دخترت بنده گفته بودی به کوفه مهمانیست آری اِی بابِ من چراغان بود صحبت از عهد و قول و پیمانیست وَه که کوفی چه نیک پیمان بود بانویی استوار و غمدیده عزمِ میدان نِمود با غصّه گفت اِی روشناییِ دیده اِی حسینم به گوش اَلقصّه یاد داری غروبِ عاشورا خواهرِ مضطرت تو را نَشناخت حال اگر وا کنی دو چشمت را نَشِناسی که نیست راهِ شناخت خواهرت آمده چنان مادر دستی از درد بر کمر دارد به تمامِ بدن به صورت و سر یادگاری از این سفر دارد بودهام باغبان به باغِ گلت کردهام حفظ از اُمیّه همه تو مَگیری زِ من سراغِ گلت ناردانه رقیّه جا مانده جان سپردهَست بینِ ویرانه گوییا تابِ انتظار نداشت شد به دورت حسین پروانه دخترت بعدِ تو قرار نداشت شیونی کرد قلبِ دشت کباب که بیا در بَرم گلِ پرپر پُر شد از شیر سینههایِ رباب کاش میخوردی اِی علیاصغر کامِ تو خشک بود و آب نبود قسمتِ مادرت خجالت شد پسرم حال وقتِ خواب نبود گریه کُن در دلم قیامت شد بینِ این عاشقان علیست امیر من بنازم اُبهّتِ علویش مانده جا رویِ گردن از زنجیر دلِ زهرا از این مِحن شد ریش من کجا؟! غصّههایِ ثاراللّه روضهخوانیِ من کجا مَردیست راویِ این سفر رسولاللّه اشکریزانِ این حرم مهدیست