از آسمان آورده باد عطر لباسش را
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1K
از آسمان آورده باد عطر لباسش را
فریادهای سینهسوز ناشناسش را
شرمم میآید تا بگویم با چه بیشرمی
بر ریشههای تشنه میزد خشم داسش را
رفتند بسپارند دست خشکسالیها
هم باغبان تشنه لب، هم باغ یاسش را
آتش رسیده تا کنار دامن لیلا
ای باد مجنون پرت میکردی حواسش را!
دود از تنور سینۀ افلاکیان برخاست
باید بپردازند خولیها تقاصش را
تکلیف دنیا بعد تقدیر تو روشن شد
روی نفسهایت بنا کردند اساسش را
حک میکند استادِ عالم روی هر لوحی
با نام تو زیباترین درسِ کلاسش را
بگذار رگهای مدادم تا دم آخر
مدیون خونت بوده باشد اقتباسش را