آیینه زاده ام که اسیر سلاسلم
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید1K
آیینه زاده ام که اسیر سلاسلم
هجده ستاره بر سر نیزه مقابلم
ما را زدند مثل اسیران خارجی
دارم هزار راز نگفته در این دلم
چشم همه به سمت زنان یا به نیزههاست
غمگینترین سوارۀ مجروح محملم
آتش گرفت گوشۀ عمامهام ولی
زخم زبان به شعله کشیده است حاصلم
مایی که باغهای جنان زیر پای ماست
حالا شده خرابۀ این شهر منزلم
داغ رقیه پیر نمود اهل بیت را
خون لختههای کنج لبش گشته قاتلم