آید نسیم از ره و مُشک تر آوَرَد
محمدجواد غفورزاده (شفق)پسندیدن0
بازدید33
آید نسیم از ره و مُشک تر آوَرَد عطر بهار از دمِ جانپرور آوَرَد با موکب معطّر خود این مسیحدم یک بوستان بنفشه و نیلوفر آورد در حیرتم که این نَفَس قدسی از کجا سرسبزی و طراوت و برگ و بر آورد این پیک مُشکبوی مگر از مدینه است کز هر گذر که میگذرد گل برآورد آری نسیم چون طربانگیز میشود گلهای باغ را به ترنّم درآورد گلهای باغ را به ارادت نثار کن در پای آنکه مژده ی آن دلبر آورد آن دلنوازِ عالم و آدم که آسمان حاشا که از رُخَش مهِ روشنتر آورد شاید که ماه سر به گریبان فرو بَرَد کز جَیب «خیزران» مهِ نو سر برآورد.. این است مریمی که مسیحا «جواد» اوست این است آن صدف که مِهین گوهر آورد تا فیضی از صحیفه ی زهرا به ما رسد جبریل برگ سبزی از آن دفتر آورد دلبند مرتضی و جگرگوشهی رضا با خود جلال و جلوهی پیغمبر آورد شبهای انتظار پدر را به راستی صبح جمال و جلوه ی او بر سر آورد آن نازنینپدر که فروغ هدایتش اندیشه را به وادی حیرت درآورد همراه با ترنّمِ لالایی جواد اشک از غم فراق به چشم تر آورد شبها کنار بستر نازش به ارمغان چشمی پر آب و چشمهای از کوثر آورد جای شگفت نیست که افلاک سر فرود پیش جلال و شوکت این رهبر آورد ابر عنایت و کرم و التفات او آفاق را هر آینه زیر پر آورد..