آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد...
یاسر مسافرپسندیدن0
بازدید1.1K
آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد... بغضی میان سینۀ من جا گرفت و بعد... وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت این دخترت بهانۀ بابا گرفت و بعد ... ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود ابری که روی صورت من را گرفت و بعد دارد صدای مادری دلخسته میرسد آری صدای گریۀ زهرا گرفت و بعد همراه آن صدا تمامیِّ کودکان ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد هرکس که زنده بود از اهل خیام تو مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد دور از نگاههای علمدار لشگرت آتش به خیمههای تو بالا گرفت و بعد سرمست انتقام ولی بی نصیبتر پس معجر از سر زنها گرفت و بعد * «پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل»