آن دختر ستم زده ای که پدر نداشت
محمدعلی صفری (زرافشان)پسندیدن0
بازدید20
آن دختر ستم زده ای که پدر نداشت غم دیده بود سایهی شادی به سر نداشت مرغ دل شکستهی آن کودک یتیم از ظلم و جور سنگدلان بال و پر نداشت بود آشکار از گل رویش که در جهان تاب ستم کشیدن از این بیشتر نداشت تا شوید از نگاه غریبش غبار غم جز آبشار دیده گلابی به بر نداشت وقتی که داشت، دشتِ پر از خار پیشِ رو یک دادخواه آن گل نیکو سیّر نداشت باد ستم به گلشن ایمان وزیده بود گویا هنوز آن گل پژمان خبر نداشت دانی که بود آن گل افسرده در کجا؟ آن جا که از گذشت زمان بام و در نداشت در انتظار وصل پدر بود روز و شب اما چه سود نخل امیدش ثمر نداشت آن شب که آمدش به خرابه سر پدر غیر از هوای کوچ نمودن به سر نداشت وقتی نهاد لب به لبِ تشنهی پدر جز یک دو بوسه از گل صد برگ بر نداشت یاد آن شبی که اشک (زرافشان) خسته دل کس را به جز رقیه به مدِّ نظر نداشت