آن خسروی که بود دو عالم گدای او
مرتضی جامآبادی (یتیم)پسندیدن0
بازدید1.1K
آن خسروی که بود دو عالم گدای او
آبش کسی نداد که جانم فدای او!
کشتند و احترام نکردند و سوختند
یاران او، محارم او، خیمههای او
یک روز بود و هر چه زمان، بود روز وی
یک قطعه بود و هر چه زمین، کربلای او
سوسوی هر ستاره ندیدی در آسمان؟
چشمی است اشکبار، به سوگ عزای او
گویا جناب جدّۀ سادات راغبند
تا روضۀ وداع بخوانم برای او
آه از دمی که شاه به مرکب دلش گداخت!
از نوحههای زینبی و وای وای او
میشد روان به معرکه و جان زینبش
میشد روان به بدرقهاش، در قفای او
آغوش باز کرده چو پروانه میشتافت
تا در وداعِ شمع، بسوزد به پای او