آن جا که جشن و شادى و بزم شراب بود
عباسعلی نگارندهپسندیدن0
بازدید1.1K
آن جا که جشن و شادى و بزم شراب بود
یک چند دل در آتش سوزان، کباب بود
یک سو رباب چنگ به دل مىزدى ز غم
یک سو نواى دلکش چنگ و رباب بود
یک یادگار مانْد ز بیداد روزگار
در آن خرابهاى که به شام خراب بود
آن جا که بود مجمع آزردهخاطران
آن جا که دل در آذر و در پیچ و تاب بود
هر دل ز غصّه بود، چو کانون آتشى
هر دیدهاى ز گریه، چو دریاى آب بود
در آن میانه بود یکى نازدانهاى
افتاده روى خاک و دلش گرم خواب بود
ناگه ز خواب جَست هراسان و مىگریست
گم کرده داشت، گریهاش از اضطراب بود
چون ابر مىگریست که ماهش طلوع کرد
ماهى که مستنیر ز وی آفتاب بود
شد منقلب چو گمشدهجانان ز ره رسید
چون این وصال، لازمهاش انقلاب بود
مىگفت با پدر غم هجران و در میان
گویا که محرمانه، سؤال و جواب بود
در ماتمش، هماره «نگارنده» مىگریست
از بس در این مصیبت عظمى، مُصاب بود