آمدی و شب سیاه من
محمد حسین رحیمیانپسندیدن0
بازدید1K
آمدی و شب سیاه من
عاقبت مثل روز روشن شد
همه دیدند من پدر دارم
روسیاهی نصیب دشمن شد
از همان ساعتی که رفتی تو
خنده بر من حرام شد بابا
مثل تو در غروب روز دهم
عمر من هم تمام شد بابا
«وای از ضربۀ دوازدهم»
که شده بانی اسیری من
هست زیر سر همان گودال
همۀ ماجرای پیری من
من بمیرم چه کرده با سر تو
خنجر کُند قاتلت بابا
کاش جای تو دخترت میرفت
زیر سم ستور دشمنها
تا که تو روی نیزهها رفتی
حرمت ما ز چشمها افتاد
جای دستی زخمت بر روی
گونههای رقیه جا افتاد
تا که تو روی نیزهها رفتی
چادرم پاره پاره شد بابا
فکر و ذکر تمام کوفیها
غارت گوشواره شد بابا
تا که تو روی نیزهها رفتی
دشمنانت هجوم آوردند
چقدر وحشیانه و با حرص
بالهای رقیه را کندند
شکل زهرا شدن به من بابا
بیشتر از همیشه شد لازم
گشت کرببلا و کوفه و شام
شعبۀ کوچۀ بنی هاشم
رفت از دست من النگو و
آمده جای آن غل و زنجیر
چه قدر غربت و اسارت و درد!
دیگر از روزگار هستم سیر
حال که آمدی به دیدن من
رحم بر این اسیر غربت کن
پای من را به آسمان وا کن
عمه را از عذاب راحت کن