آمدم تا جان کنم قربان تو
علی انسانیپسندیدن0
بازدید300+
آمدم تا جان کنم قربان تو پیش تو گردم بلا گردان تو در حرم دیدم که تنها ماندهام همرهان رفتند و من جا ماندهام رفتی و دیدم دل از کف دادهام خوش به دام عقل و عشق افتادهام عقل، آن سو ، عشق، این سو می کشاند از دو سو، این می کشاند، آن می نشاند عقل گفتا، صبر کن – طفلی هنوز عشق گفتا، کن شتاب و خود بسوز عقل گفتا، هست یک صحرا عدو عشق گفتا، یک تنه مانده عمو عقل گفتا، روی کن سوی حرم عشق گفتا، هان نیفتی از قلم عقل گفتا، پای تو باشد به گِل عشق گفتا، از عاشقان باشی خجل عقل گفتا، نی زمان مستی است عشق گفتا، موسم بی دستی است