آمد یکی غلامِ سیهچهرِ دلسپید
سروش اصفهانیپسندیدن0
بازدید1K
آمد یکی غلامِ سیهچهرِ دلسپید
دل در برش ز شوق شهادت همی تپید
آزاد کرده بودش اندر ره خدا
چرخ سپید، چشم سیاهی چو او ندید
با روی او چو داشت شب قدر نسبتی
حق بر هزار ماهش از آن روی برگزید
با شاه گفت: ای که ولای تو کرده فرض
ایزد به هر سیاه و سپیدی که آفرید!
فرمای تا به راه تو، جان را کنم فدا
ای در کف تو جنّت فردوس را کلید!
صد چشمه از محبّت تو، در دلم گشود
چون آب زندگی که ز ظلْمات شد پدید
فرمود شاه دین که سر خویش، پاس دار
بر شب ستاره ریخت چو از شاه این شنید
گفتا چه میشود؟ که منِ تیرهروی را
با خود بری به خلد و گشایی درِ امید
منْگر سیاهیام که به سوی خلیل حق
ذبح فدا، سیاه ز سوی خدا رسید
پَذْرفت شاه و گفت که رویت سپید باد!
جان را کنون به نعمت فردوس، ده نوید
آمد به سوی معرکه با تیغ هندوی
در دشت، زنگیانه یکی نعره برکشید
تیغ برهنه در کف زنگیغلام تافت
ز ابر سیاه، برق، تو گفتی همی جهید
خونش به راه شاه شهیدان بریختند
جنّت، درمخریده به یک مشت خون خرید
همرنگ زاغ بود و به یُمن قبول شاه
طاووس خلد گشت و به خلد برین چمید