آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید1000+
آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش یعنی امروز است روزِ نالههایِ آخرش هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت میکشد خود را به سویِ خانه مثلِ مادرش رویِ خاکِ کوچه دنبالش اگر دقت کنی بنگری آثاری از خاکیترین بال و پرش او زمین میخورد و میخندید بر حالش عدو این هم ارثی بود که برده ز جدِّ اطهرش صحنهی جان دادن او روضهی مستوره شد حجرهی در بسته میداند چه آمد بر سرش بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدن خادمش دید و ولی هرگز نمیشد باورش یک بُنَیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت از مدینه بهر یاری زود آمد دلبرش کربلا بابا رسید امّا پسر افتاده بود قلبِ شاعر آب شد در این سه بیت آخرش هر چه قدر آغوش خود واکرد اکبر جا نشد تا که آخر در عبا پیچید جسم اکبرش تا قیامت هم نمیفهمند اهل معرفت از چه آمد دست بر سر بین لشگر خواهرش آنکه حتّی تارِ مویش را ندیده جبرئیل دست بُرده بر سرِ نعش علی بر معجرش