آسمانها در عزایت گریه کردند ای عزیز
جعفر ابوالفتحیپسندیدن0
بازدید9
آسمانها در عزایت گریه کردند ای عزیز جسم تو در قتلگه با تیغ و نی شد ریز ریز در همین کرببلا دیدم عزیز من که رفت بر سر و رگهای خونی شما یک جسم تیز رأس تو افتاده در دستان یک نامرد بین گاهی آن رأست به نی، گه در تنور، گه زیر میز من به کعب و تازیانه کردهام عادت، شما این همه بالای نی از چشم غمگین خون مریز من به دنبال سرت گشتم ولی نایافتم میدویدم سوی سر آخر به نی دیدم عزیز