آسمان تاب ندارد تب جانکاه تو را
رضا یزدانیپسندیدن0
بازدید1K
آسمان تاب ندارد تب جانکاه تو را
وزمین طاقت یک گریۀ کوتاه تو را
خواستی در عطش قافله فریاد کنی
بغض آمد به گلو، بست گلوگاه تو را
چقدر دست به تکفیر تو بالا میرفت
سنگ انداخته بنبست کند راه تو را
خون هر آینه بر گردن این سلسلههاست
چقدر زخم به زنجیر کشید آه تو را
چقدر ماه تو در شام تماشایی بود
که پلنگانه سحر صید کند ماه تو را
واژه در واژه بخوان سرخترین مرثیه را
که غزل گریه کند، روضۀ دلخواه تو را