آسمان آهسته میبارید بغضی ساده را
حیدر منصوریپسندیدن0
بازدید1.1K
آسمان آهسته میبارید بغضی ساده را
کاروان خورشید میپاشید عرض جاده را
صوت قرآن غریبی دشت را پر کرده بود
بر فراز نیزه میبردند قرآن زاده را
دست و پای عشق را بستند بر روی شتر
تا نبندد عاقبت بیمار او سجاده را
دور میکردند از دامان پر مهر پدر
دختران خردسال دل به باباداده را
کاروان! گامی مرو گویا کسی جا مانده است
ساربان! سیلی مزن این کودک افتاده را...