آرزوی وصل تو آتش به جانم ریخته
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید1.1K
آرزوی وصل تو آتش به جانم ریخته درد دل باتوسخنها بر زبانم ریخته بند میآید زبانم تا به صحنت میرسم گوئیا ظرف عسل روی زبانم ریخته جنس من جوراست کوهی ازگناه آوردهام آبرویم پای اجناس دکانم ریخته دوره گردم آبرویم میفروشم میخری پیش سلطان ترسم ازسود و زیانم ریخته پهن کردم سفرهای ازعرش کنج خانهات روی سنگ صحنهایت خرده نانم ریخته گوشهای ازپنجره فولاد زنجیرم کنی من سگی بیمارم آنجا استخوانم ریخته مُسطتیعم حاجیم چون آمدم بیت الرضا دور تا دور حرم اشک روانم ریخته من نمیبینم توهردفعه بغل کردی مرا عطر دستان تو لای گیسوانم ریخته صحن گوهرشاد چیزی کم ندارد ازبهشت بوی سیب ازهرکجایی میتکانم ریخته درمیان صحنهایت عشق من باب الجواد صدهزاران بوسه اینجا ازدهانم ریخته هرکسی کرببلایی گشت مدیون شماست این حکایت درمیان دوستانم ریخته آخرماهی جواب نالههایم را بده جان بابای غریبت کربلایم رابده